آرينآرين، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

یک بابای خوب یک مامان دوست داشتنی

بدون عنوان

سلام بابایی جدیدا خیلی شیطون شدی و حرکتت زیاد شده بابا هنوز اسمتم معلوم نیست من میگم مهبد یا آرین اما مامانت میگه ایلیا کد استخدامیم واسه اداره جدید اومده :)  اما من هنوز واسه آموزش اول خدمت معرفی نشدم. :( اتاقت رو چیدیم و همه چی واست خریدیم و مامان بزرگت (مامان مریم) کلی خرجت کرده تا حالا ---- خونه 99 سالمون هم داره آماده میشه خیلی دوست دارم بابا بوووووووووس
30 ارديبهشت 1394

سلام بابا جون

سلام عزیز دلم خوب  تقریبا واسه اسمت به توافق رسیدیم که یا مهبد باشه و یا آرین ( اما احتمالا مهبد هست.) واسه همین به پسر خوشگل خودم میگم مهبد خوبی بابا؟ پریشب رفتیم دکتر سونوگرافی - برای اولین بار منم رفتم داخل و تو رو دیدم راستش یه حس قشنگیه هنوزم کارم تو  اداره جدیدم ردیف نشده و در پیچ و خم نامه های اداریه - راستش خیلی دیگه خسته شدم - بریدم - خیلی دوست دارم بابایی - بوسسسس تا بعد
31 فروردين 1394

خبرهای جدید واسه پسر گل خودم

سلام عزیز دلم سلام تاج سرم سلام گل من شرمنده اومدنم به اینجا یکم دیر و دوووور شد  اما پر از خبرم 1- با مامان ملیحت رفتیم پیش دکترو گفت پسری .....:)      خدائیش من که واسم فرقی نداشت اما همین که سالمی و پسری خدا رو شکر :)   اصلا کلا من خوش شانسم قبول داری بابا ....... 2- پرونده تایید من تو اداره جدید از قوه قضائیه به اداره مربوطه و از اونجا با هزاران کلنجار و بدبختی به استانداری ارسال شد. خدا رو شکر     ایشا .... اگر بودجش تامین بشه قرار بوده تو اسفند امسال بریم سر کار جدید اما چشم من آب نمی خوره    بازم هر چی خدا بخواهد. 3- حدود یک هفته است که همش خونه مام...
20 بهمن 1393

نفس بابا در هفته 11 بارداری

الان اندازه یک انجیر شدی و بدنت کاملا شکل گرفته ؛ حدود 3.8 سانتی متر طول و حدود هشت گرم وزن داری. پوستت هنوز شفافه - انقدر شفاف که میشه  اکثر رگهای خونی زیرش رو به وضوح دید. بعضی از استخوانهاتم در حال تشکیل شدنه و ریشه دندانهای کوچکت به تدریج در زیر لثه خشگلت ظاهر می شه. انگشتای دست و پاهات دیگه کاملا از یکدیگر جدا شده و به زودی میتونی  که مشتت را باز و بسته کنی نفس بابا. الان لگدهای آرامی می زنی و بدنت کش و قوس می آید؛ حرکات ریزت به قدری نرمه که بیشتر شبیه به رقص تو آب می مانه.اما چون هنوز خیلی کوچکی مامان ملیحت تنها بین هفته های شانزدهم تا بیستم  به بعد می تونه این حرکاتت را احساس کنه رقا...
24 آذر 1393

خبرهای خوب .... خدایا شکرت

عزیزم سلام 2 ماهگیت مبارک ................. اینقدر خبر زیاد تو این فاصله اتفاق داره می افته که یه جورایی داری میری تو حاشیه مامان ملیحه مرخصیش تموم شد و امروز رفته مدرسه همه معلم ها بهش تبریک گفتن و تازه یک معلم جدید هم اومده و الان تک پایه شده دیگه فقط پایه چهارم تدریس می کنه نتیجه گزینش هیئت عالی اومده و من قبول شدم احتمالا با چند تا پیگیری دیگه جور میشه که برم اداره جدید ... :) شنبه اولین روز کلاس فوق لیسانسم در رشته پدافند غیرعامل - آسیبهای شیمیایی است و یه جورایی دارم بال در می آورم...... خدا کنه تا تموم شدنش اداره منو زیاد اذیت نکنه تو هم هی  با اذیت کردن مامان جونت به همه ما بفهمون که هستی و حضور داری .............
4 آذر 1393

8 هفتگی پسر گلم....

سلام بابایی به مامان ملیحه دکتر 10 روز استعلاجی داده تا استراحت کنه و مدرسه نره - شبها مامان ملیحه خیلی پا درده و اسپاسم عضلانی شدید داره و خودش میگه مثل معتادها پاهام گزگز می کنه - الان تو حدوداً 8 هفته که در دل مامان جونت جا خوش کردی و اندازه یک لوبیای قرمز درشت شدی - همه چی این بیرون مرتبه و همه منتظرت هستند گلم - راستی مامان جونت گیر داده اگه پسر بود اسمت رو بگذاریم آرمین و اگه دختر بودی بهار و منم می گم اگه پسر بودی متین و اگه دختر بود نفس - حالا خدائیش خودت کدوم اسم رو ترجیح میدی؟    من می دونم که الان داری می گم چقدر بابا جونم خوش سلیقه است :) خیلی دوست دارم بابایییییییییییی
29 آبان 1393

بستری شدن مامان ملیحه در بیمارستان

دیشب رفتیم دکتر از ساعت 4 بعد از ظهر تا 10 شب معطل بودیم - انقدر که مریض زیاد بود - دکتر وقتی نتایج آزمایش ها رو دید گفت یکم فشار مامان ملیحه بالاست .  چون حالت تهوع زیادی داشت و همراه با خون بود گفت باید بستری بشه - همون شب رفتم بیمارستان امیر المومنین بستریش کردم و مامان مریم هم پیشش موند تا  صبحش - راستش از دیشب تا حالا مامانت رو ندیدم دلم واسش تنگ شده ...
22 آبان 1393